درد دل
مادرم نصف پلو را،در درون دیس کرد
با رونی آمد شدید و سفره مان را خیس کرد
ما درون جنگل و ناگه هوا تاریک شد
رعد وبرقی میزد و انگار به ما شلیک شد
مادرم از رعد و برق همواره ترس و بیم داشت
پدرم در جیب خود ،در طول سال تقویم داشت
آسمان بارید و سیل جاری شد و ما خیس تر
آمدیم بیرون ز جنگل، امدیم نزدیک شهر
داخل شهر سیل وحشتناک و مردم در هراس
آب تنی کردیم انروز جمع آن شهر با لباس
آمدیم خانه ولی کوچه درون آب بود
مادرم از دیدن این منظره ،بی تاب بود
سیل امد خانه ما تا دو متر در آب بود
داداش کوچیکم انروز همه وقت در خواب بود
پسر همسایه آنروز رفته بود با آب رود
بچه بودم من ولی،دیدم همه را انچه بود
دفتر مشق من هم ان روز رفته روی اب
نه برام دفتر ماند و نه دگر مشق و کتاب
چند روز ی که گذشت ،اب های کوچه کم شد
هر چه داشتیم داخل خانه هم در هم شد
پدر م مرد بزرگی بود، حسابی کار کرد
مشکلات را خیلی زود با سعی خود هموار کرذ
جای هر دو هست اکنون داخل قلب دیار
مشهدم گفتم این شعر را کنون بی اختیار
یاد مادر دیده ام را خیس و بارانی نمود
جای خالی پدر هم ،غم را ارزانی نمود
ارزو دارم که در مشهد ، دعا های (ذیار)
مملکت را بیمه گرداند،ز هر چه نابکار
ارزو کردم بیاید سیدی با ذولفقار
تا شود روشن ز نورش، چهره و قلب(دیار)
عزیز ریاحی/دیار🌹✨✨